تبليغاتX
Dreamy Blog
آرشیو ارتباط با ما صفحه اصلی
 

 

شعر ~ عاشق شدن گناه جديدي نبود و نيست ~

http://aksupload.ir/pic/Dec/nightmelody-com-05.jpg

 

 " عاشق شدن گناه جديدي نبود و نيست "

با چشمهات حال دلم زار مي شود
اصلاً نگات با عث آزار مي شود
هي پلك مي زني و من از دست مي روم
هي عشق روي عشق تلنبار مي شود
من باشم و تو باشي و لب هاي مخمليت
حالا نگو، نگو نه كه انگار مي شود
عاشق شدن گناه جديدي نبود و نيست
اين قصه سال هاست كه تكرار مي شود
من خانه زاد عشق توام فرصتي بده
بي مهريت به قلب من آوار مي شود
عاشق نبودي كه بداني چه مي كشم
حتي غزل به اسم تو تبدار مي شود
هرجا كه باشم بهتر از اينجاست با دلم
حتماً كه طور بهتري رفتار مي شود

 

 

 

~ احمد شاملو ~







 نوشته شده در :  شنبه چهاردهم آذر 1388 ساعت 15:48  توسط :  آمنـــــه | لینک ثابت پست |
 
و من...



صداي ضربه ي پايت مرا خواهد كشت

و من...

و من پيراهنت را از پشت مي دَرَم

تا خود را در گناهي بي نهايت بياندازم...










 نوشته شده در :  چهارشنبه یازدهم آذر 1388 ساعت 16:12  توسط :  آمنـــــه | لینک ثابت پست |
 
راز خوشبختی ~ پائولو کوئلیو ~

http://aksupload.ir/pic/Nov/paulo1.jpg


پائولو کوئلیو در سال‌ 1947، درخانواده‌ای‌ متوسط‌ به‌ دنیا آمد. پدرش‌ پدرو، مهندس‌ بود و مادرش‌، لیژیا، خانه‌دار. درهفت‌ سالگی‌، به‌ مدرسه‌ی‌ عیسوی‌های‌ سن‌ ایگناسیو درریودوژانیرو رفت‌ و تعلیمات‌ سخت‌ و خشک‌ مذهبی‌، تاثیر بدی‌ بر او گذاشت‌. اما این‌ دوران‌ تاثیر مثبتی‌ هم‌ براو داشت‌.
در راهروهای‌ خشک‌ مدرسه‌ی‌ مذهبی‌، آرزوی‌ زندگی‌اش‌ را یافت‌: می‌خواست‌ نویسنده‌ شود. درمسابقه‌ی‌ شعر مدرسه‌، اولین‌ جایزه‌ی‌ ادبی‌ خود را به‌ دست‌ آورد. مدتی‌ بعد، برای‌ روزنامه‌ی‌ دیواری‌ مدرسه‌ی‌ خواهرش‌ سونیا، مقاله‌ای‌ نوشت‌ که‌ آن‌ مقاله‌ هم‌ جایزه‌ گرفت‌.
اما والدین‌ پائولو برای‌ آینده‌ی‌ پسرشان‌ نقشه‌های‌ دیگری‌ داشتند. می‌خواستند مهندس‌ شود. پس‌، سعی‌ کردند شوق‌ نویسندگی‌ را در اواز بین‌ ببرند. اما فشار آن‌ها، و بعد آشنایی‌ پائولو باکتاب‌ مدار راس‌السرط‌ان‌ اثر هنری‌ میلر، روح‌ ط‌غیان‌ را در اوبرانگیخت‌ و باعث‌ روی‌ آوردن‌ او به‌ شکستن‌ قواعد خانوادگی‌ شد. پدرش‌ رفتار اورا ناشی‌ ازبحران‌ روانی‌ دانست‌. همین‌ شد که‌ پائولو تا هفده‌ سالگی‌، دوبار دربیمارستان‌ روانی‌ بستری‌ شد و بارها تحت‌ درمان‌ الکتروشوک‌ قرار گرفت‌.
کمی‌ بعد، پائولو با گروه‌ تاتری‌ آشنا شد و همزمان‌، به‌ روزنامه‌نگاری‌ روی‌ آورد...


داستاني كوتاه از پائولو در ادامه مطلب







ادامه مطلب

 نوشته شده در :  یکشنبه هشتم آذر 1388 ساعت 22:39  توسط :  آمنـــــه | لینک ثابت پست |
 
رشد كردن

http://aksupload.ir/pic/Nov/roshd%20kardan.jpg


--روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگي ام را!


--به جنگلی رفتم تا برای آخرين بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: آيا می‏ توانی دليلی برای ادامه زندگی برايم بياوری؟

--و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد.

--او گفت : آيا درخت سرخس و بامبو را می بينی؟

--پاسخ دادم : بلی.

--فرمود: ‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای كافی دادم. دير زمانی نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر ‏رشد كردند و زيبايی خيره كننده ای به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند. اما من ‏باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمايان شد. در ‏مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت ‏رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه ‏های بامبو به اندازه كافی قوی شوند.. ريشه هايی ‏كه بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نياز داشت را فراهم می ‏كرد.

--‏خداوند در ادامه فرمود: آيا می‏ دانی در تمامی اين سالها كه تو درگير مبارزه با ‏سختيها و مشكلات بودی در حقيقت ريشه هايت را مستحكم می ‏ساختی. من در تمامی اين مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
--‏هرگز خودت را با ديگران ‏مقايسه نكن. بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايی جنگل كمك می كنن. ‏زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد می ‏ كنی و قد می كشی!
--‏از او پرسيدم : من ‏چقدر قد مي‏ كشم.
--‏در پاسخ از من پرسيد: بامبو چقدر رشد می كند؟
--جواب دادم: هر ‏چقدر كه بتواند.

--‏گفت: تو نيز بايد رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه ‏بتوانی...







 نوشته شده در :  پنجشنبه پنجم آذر 1388 ساعت 23:55  توسط :  آمنـــــه | لینک ثابت پست |
 
....تخت مرگ...





چند وقتي بود در بخش مراقبت هاي ويژه يک بيمارستان ، بيماران يک تخت بخصوص در حدود ساعت 10صبح روزهاي يکشنبه جان مي سپردند و اين موضوع ربطي به نوع بيماري و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

اين مسئله باعث شگفتي پزشکان آن بخش شده بود به طوري که بعضي آن را با مسائل ماوراي طبيعي و بعضي ديگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد ديگر در ارتباط مي دانستند.کسي قادر به حل اين مسئله نبود که چرا بيمار آن تخت درست در ساعت 10 صبح روزهاي يکشنبه مي ميرد.
به همين دليل گروهي از پزشکان متخصص براي بررسي موضوع تشکيل جلسه دادند و پس از بحث و تبادل نظر تصميم بر اين شد که در اولين يکشنبه ، چند دقيقه قبل از ساعت 10در محل مذکور براي مشاهده اين پديده عجيب و غريب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضي صليب کوچکي در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضي دوربين فيلمبرداري با خود آورده و …
دو دقيقه به ساعت 10 مانده بود که « جانسون ‌» نظافتچي پاره وقت روزهاي يکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حيات را از پريز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقي خود را به پريز زد و مشغول کار شد ..!!





 نوشته شده در :  یکشنبه یکم آذر 1388 ساعت 20:1  توسط :  آمنـــــه | لینک ثابت پست |
 
~ كلي هملين ~






نيازي نيست به شهامت مقابله با آزمون هاي بزرگ زندگي، كه نياز ما به شهامت رويارويي با آزمون هاي كوچك زندگي است. شهامت تكرار روزمرگي ها، شهامت درآويختن به طرح هامان، شهامت حفظ هيجان هاي ناچيز روز به گونه اي كه ما را از تلاش باز ندارد و شهامت همواره ره سپردن.

چون از جنگل مي گذريم نياز ماست كه به ياد آوريم آنچه ما را به اوج رهنمون مي شود درختان تناور نيستند، كه اين پيچك هاي آرميده بر زمين، اين ريشه هاي عريان و اين بوته هاي كوچك، تنها راه رهايي است.

 

 

 

~ كلي هملين ~









 نوشته شده در :  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 ساعت 0:2  توسط :  آمنـــــه | لینک ثابت پست |
 
عكس هاي جالب و با مزه




عكس هاي جالب و با مزه در ادامه مطلب









ادامه مطلب

 نوشته شده در :  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ساعت 20:32  توسط :  آمنـــــه | لینک ثابت پست |
 
من نمي دانم تو به من بگو...


نمي دانم دلم گم شده يا اوني كه دل به او سپردم.


نمي دانم عشقم گم شده يا معشوقم.


نمي دانم اعتماد بي جا كردم يا بي جا به من اعتماد كردند.


نمي دانم لياقت او را نداشتم يا او لايق من نبود.


نمي دانم من در حق عشقمان خيانت كردم يا او.او قدر ندانست يا من.


نمي دانم خدا اين را قسمت ما كرد يا ما خود قسمت را رقم زديم.


نمي دانم چرا وقتيكه دل بستن سهل است، دل كندن آسان نيست.


نمي دانم خدا به ما دل داد تا از دنيا ببريم يا دنيارو داد تا دل بكنيم.


هنوز نمي دانم با بودن او زندگي سخت است يا بي او.


تحمل جاي خاليش توي تك تك لحظه ها سخت تر است يا ...


نمي دانم شكستن غرورم سخت تر است يا شنيدن صداي شكستن قلبش.


نمي دانم تو به من عشق را آموختي يا مي خواهي نفرت را يادم بدهي.


نمي دانم كه بگويم: چرا آمدي؟ يا بپرسم كه؟ چرا رفتي؟


من نمي دانم تو به من بگو...



 نوشته شده در :  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ساعت 21:1  توسط :  آمنـــــه | لینک ثابت پست |
 
شعر ~ گذران ~


 

" گذران "



 

 

تا به كي بايد رفت
از دياري به دياري ديگر
نتوانم، نتوانم جستن
هر زمان عشقي و ياري ديگر
كاش ما آن دو پرستو بوديم
كه همه عمر سفر مي كرديم
از بهاري به بهاري ديگر
آه، اكنون ديري است
كه فروريخته در من، گويي
تيره آواري از ابر گران
چو مي آميزم با بوسه ي تو
روي لب هايم مي پندارم
مي سپارد جان عطري گذران

آنچنان آلوده ست
عشق غمناكم با بيم زوال
كه همه زندگيم مي لرزد
چون تو را مي نگرم
مثل اين است كه از پنجره اي
تكدرختم را، سرشار از برگ،
در تب زرد خزان مي نگرم
مثل اين است كه تصويري را
روي جريان هاي مغشوش آب روان مي نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز

بگذار فراموش كنم
تو چه هستي جز يك لحظه، يك لحظه كه چشمان مرا
مي گشايد در

برهوت آگاهي؟
بگذار

كه فراموش كنم

 

 

 




~ فروغ فرخزاد ~



 نوشته شده در :  چهارشنبه بیستم آبان 1388 ساعت 20:38  توسط :  آمنـــــه | لینک ثابت پست |
 
~ طنز ~ عروسی رفتن دخترها و پسرها !


عروسی رفتن دخترها:

دو، سه هفته قبل از عروسی، دغدغه ی خاطرش اینه که : من چی بپوشم؟! توی این مدت هر روز یا دو روز یه بار پرو لباس داره... اون دامن رو با این تاپ ست می کنه، یا اون شلوار رو با اون شال!! ممکنه به نتایجی برسه یا نرسه! آخر سر هم می ره لباس می خره!! بعد از اینکه لباس مورد نظر رو انتخاب کرد...حالا متناسب رنگ لباس، رنگ آرایش صورتش و تعیین می کنه...اگر هم توی این مدت قبل از مهمونی، چیزی از لوازم آرایش مثل لاک و سایه و...که رنگهاشو نداره رو تهیه می کنه...
حتی مدل مویی که اون روز می خواد داشته باشه رو تعیین می کنه...مثلا ممکنه شینیون کنه یا مدل دار سشوار بکشه...! البته سعی می کنه با رژیم غذایی سفت و سخت تناسب اندامشم حفظ بکنه... یه رژیمی هم برای پوست صورت و بدنش می گیره..! مثل پرهیز از خوردن غذاهای گرم! ماسک های زیادی هم می زاره، از شیر و تخم مرغ و هویج و خیار و توت فرنگی و گوجه فرنگی(اینا دستور غذا نیستا!!)
گرفته تا لیمو ترش ( این لیمو ترش واقعا معجزه می کنه، به یه بار امتحانش می ارزه!) خوب، روز موعود فرا می رسه! ساعت 8 صبح از خواب بیدار می شه( انگار که یه قرار مهم داره) بعد از خوردن صبحانه، می پره تو حموم،...بالاخره ساعت 10 تا 10:30 می یاد بیرون...( البته ممکنه یه بار هم تو حموم ماسک بزاره...که تا ساعت 11 در حمام تشریف داره!) بعد از ناهار...! لباس می پوشه می ره آرایشگاه، چون چند روز قبلش زنگ زده و وقت آرایشگاه گرفته برای ساعت 1:30 بعد از ظهر... توی آرایشگاه کلی نظر خواهی می کنه از اینو اون که چه مدل مویی براش بهترتره، هر چی هم ژورنال آرایشگر بنده خدا داره رو می گرده ....آخر سر هم خود آرایشگر به داد طرف می رسه و یه مدل بهش پیشنهاد می کنه و اونم قبول می کنه!! ساعت 3 می رسه خونه... بعد شروع میکنه به آرایش کردن...!
بعد از پوشیدن لباس که خیلی محتاطانه صورت می گیره( که مدل موهاش خراب نشه) یه عکس یادگاری از چهره ی زیباش می گیره که بعدا به نامزد آینده اش نشون بده!!
ساعت 8 عروسی شروع می شه...یه جوری راه می افته که نیم ساعت زودتر اونجا باشه!!

عروسی رفتن پسرها:

اگر دو، سه هفته قبل بهشون بگی یا دو، سه ساعت قبل هیچ فرقی نمیکنه!!
روز عروسی، ساعت 12 ظهر از خواب بیدار می شه... خیلی خونسرد و ریلکس! صبحانه خورده و تمام برنامه های تلویزیون رو می بینه!
ساعت 6 بعد از ظهر، اون هم حتما با تغییر جو خونه که همه دارن حاضر می شن یادش می افته که بعله...عروسی دعوتیم..!
بعد از خبر دار شدن انگار که برق گرفته باشنش...! می پره تو حموم...
توی حموم از هولش، صورتشم با تیغ می بره...!!( بستگی به عمق بریدن داره، ممکنه مجبور بشه با همون چسب زخم بره عروسی!)
ریش هاش زده نزده( نصف بیشترو تو صورتش جا می زاره!!)از حموم می یاد بیرون...
ساعت 6:30 بعد از ظهره...هنوز تصمیم نگرفته چه تیپی بزنه، رسمی باشه یا اسپرت...!
تازه یادش می افته که پیرهنشو که الان خیلی به اون شلوارش می یاد اتو نکرده! شلوارشم که نگاه می کنه می بینه چند روز پیش درزش پاره شده بوده و یادش رفته بوده که بگه بدوزن..!!
کلی فحش و بد و بیراه به همه می ده که چرا بهش اهمیت نمی دن و پیرهنشو تو کمد لباساش بوده رو پیدا نکردن و اتو نکردن و شلوارشو چرا از علم غیبشون استفاده نکردن که بدونن که نیاز به دوختن داره...!
خلاصه...بالاخره یه لباس مناسب با کلی هول هول کردن پیدا می کنند و می پوشه(البته اگر نیاز بود که حتما به کمد لباس پدر و بردار هم دستبرد می زنه!!) ساعت 8 شب عروسی شروع می شه، ساعت 9:30 شب به شام عروسی می رسه..! البته اگر از عجله ی زیادش، توی راه تصادف نکرده باشه دیر تر از این به عروسی نمی رسه!!







 نوشته شده در :  یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 0:15  توسط :  آمنـــــه | لینک ثابت پست |
 

 

پیام مدیر
اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست، او جانشین همه ی نداشتن هاست نفرین ها و آفرین ها همه بی ثمر است. اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد، تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی.
ای پناهگاه ابدی!
تو می توانی جانشین همه بی پناهی هایم شوی... 
بخش های اصلی
  • صفحه اصلی
  • آرشیو مطالب
  • ارتباط با ما
  • موضوعات مطالب
  • داستان کوتاه
  • شعر
  • دل نوشته
  • جوک و SMS
  • کامیپوتر و ویندوز
  • سیاسی و اجتماعی
  • مناسبت های مختلف
  • عکس
  • قطعه ادبی
  • زندگی نامه و بیوگرافی
  • عجایب و ماوراء الطبیعه
  • کتاب
  • مذهبی
  • آرشیو
  • هفته دوم آذر 1388
  • هفته اوّل آذر 1388
  • هفته چهارم آبان 1388
  • هفته سوم آبان 1388
  • هفته دوم آبان 1388
  • هفته اوّل آبان 1388
  • هفته سوم مهر 1388
  • هفته دوم مهر 1388
  • هفته اوّل مهر 1388
  • هفته چهارم شهریور 1388
  • هفته سوم شهریور 1388
  • هفته دوم شهریور 1388
  • هفته اوّل شهریور 1388
  • هفته چهارم مرداد 1388
  • هفته سوم مرداد 1388
  • هفته دوم مرداد 1388
  • هفته اوّل مرداد 1388
  • هفته چهارم تیر 1388
  •  
    لینکستان
  • ايمان گرافيست
  • فروشگاه شهر سي دي
  • آواي خاموشي(هم دانشگاهي)
  • همه چیز
  • عاشقانه
  • ماهان
  • هر چیزی بخوای در مورد جن...!
  • دختر رویایی
  • Dont Click
  • طرفداران ساسی مانکن
  • غم دل
  • آموزش فارکس
  • L o v e l y g i r l
  • كافي شاپ ‍‍‌NICE
  • جديدترين اخبار موبايل
  • ITU
  • تفریح+خنده
  • 12eza
  • لوگوی ما و دوستان

    لوگوی ما

    آمار بازدید
    نظر سنجی
     
    آخرین نگاشته ها
  • شعر ~ عاشق شدن گناه جديدي نبود و نيست ~
  • و من...
  • راز خوشبختی ~ پائولو کوئلیو ~
  • رشد كردن
  • ....تخت مرگ...
  • ~ كلي هملين ~
  • عكس هاي جالب و با مزه
  • من نمي دانم تو به من بگو...
  • شعر ~ گذران ~
  • ~ طنز ~ عروسی رفتن دخترها و پسرها !
  • نویسندگان وبلاگ
     

    Content on this page requires a newer version of Adobe Flash Player.

    Get Adobe Flash player

     

          Designed By : Ameneh Gholampoor @ 2009